نوشته شده به دستخط
بزرگ بانوی خاندان
ستی بانو
* آثار تاریخی خوارزم و ورارود (ج2)
* روباه سپید نه دم از ولایت چین 1
* اپرای توسکا
* وه رود و ارنگ (بنیاد موقوفات افشار) 2
* تخت سلیمان آراسته به نقره و در و یاقوت که ما بر آن بنشینیم و بر هوا سیر کنیم و رعیت در پی مان بدوند.
* موسیقی حماسی ایران (محمدرضا درویش)
* گرز گرساشب که تنها ماییم که طاقت بردنش را داریم.
* پنجاتنترا (ترجمه ی ایندوشیکهر 3، دانشگاه تهران)
* شهریاری ایلام (نشر ماهی)
* شمشیر اکسکالیبور که با بسته شدن بر کمر مبارک سلطان ارزش می یابد.
*منگنه مکس 4
* ناقه ای و جملی که خود بر یکی بنشینیم و اهل حرم بر دیگری (مسلما ناقه) و به خوارزم رویم.
* ترکستان نامه (دو جلد)
1. و این همان سودایی است که به خاطرش سلطان حاضر است عشق پاک امیر و بانویش را فدا کند. ای دریغ و درد.
2. این نشان می دهد که چه سلطان فضولی داریم که به همه جا کار دارد!!!!
3. در املایش شک دارم از بس که این سلطان درهم و برهم نوشته است.
4. با این همه کبکبه و دبدبه حضرت سلطان یک منگنه ی ناقابل ندارد. چه درباری شود این دربار.
مبارک اختری نیک آفرین سلطان
پناه و هم ستون سرزمین سلطان
پدر بر رعیت و مادر به دربار
نگهدارنده ی دنیا و دین سلطان
بگیرد دامنش دست عدالت
هنرمند و پژوهشگر ببین سلطان
ز خشمش شیرها در بیشه لرزند
و لبخندش بهاران ِ زمین سلطان
به روز جنگ سردار ِ سر انداز
انیران را ولی سرآفرین سلطان
دلش در در صدف، الماس در کان
دو چشمش صید دل را در کمین سلطان
بلا گردان روی و گیس و بازوش
همه فرزند رعیت، آن و این سلطان
به فرمانش همه هندو و رومی
غلام درگهش خاقان چین سلطان
گلابُز دشت و رود و کوه بزباش
به اسب مادیانش زیر زین سلطان
به ستی داده دل، با لعبتان خوش
نشاید بانویش چندین حزین سلطان
به خوارزم و نشابورش سفرها
نوشته سرنوشتش بر جبین سلطان
خزانه خالی و قحطی فراوان
خیالش روبه نُه دم قرین سلطان
ندارد حرمت عمه و ستی
ولیعهدش نپرورده سمین سلطان
ندارد گوش نصیحت های عمه
چه خواهد کرد در روز پسین سلطان
امید خلعتی دارد گران سنگ
چکامه گفته ام مرح برین سلطان
خداوندم به مال و جاه و مکنت
بزرگ ِ خاندانم، زین غمین سلطان
رسد حق جانب حقدار آخر
دهد خلعت به بنده با یقین سلطان
پ.ن. به زودی این قصده به طور کامل شرح می گردد.
از آنجایی که هر کودکی نیازمند تربیت بود، خاصه آنکه پادشاه زاده بود و به اندازه ما صاحب استعداد و ذات مبارک باشد
، از بدو تولد پدر صاحب فراست ما، اهالی دربار را فراخواند تا برای ما استاذی درنظر گرفته شود.
از میان درباریان، کس را زَهره آن نبود که به مربیگری ما برخیزد؛ ناچار سلطان با لفظ مبارک خویش تنی چند را برگزید. اول، رئیس کتابخانه سلطنتی دربار که پسرعموی ناتنی باب همایونی نیز بود، "جناب حاجب الدوله، تن پرور خان اولی"، به این سمت گمارده شد
. پس از چندی، در اثر تیزهوشی های ناخلف میرزا ولیعهد و یادگیری تمام علوم غریبه و تسلط وی بر ادب زمانه، ایشان با سری بی مو، مجبور به ترک محضر ولیعهد گردید.![]()
سپس خزینه الملک، "زرین خان"، مامور گشت تا تاریخ باستانی سرزمین آباء و اجدادی گلابی پهلو را به ولیعهد بیاموزد. ولیعهد با شوقی وافر به این عرصه قدم نهاد و روز به روز بیشتر شیفته محضر استاد گردید. به دلیل کنجکاوی های زیاد ولیعهد و استمرار تلاش طاقت فرسای وی در زمینه یادگیری، خزینه الملک را تعبی سخت افتاد. ولیعهد همه علوم را یاد گرفت و منتظر فوت کوزه گری بود که ناگهان از جانب دارالانشا، به فن دایره المعارف نویسی زرین خان حاجتی صعب افتاد.
سپس، حضرت سلطان، نسخه نویس دربار، "صفت خان زابلی" را خلعت استاذی ولیعهد عطا نمود. وی تمام فنون تاریخنگاری را به ولیعهد آموخت و از فراست وی درعجب بود. شاگرد بس توانا، شگردهای تازه ای در نوشتن تاریخ اختراع می کرد که استاد ناگزیر سپر بر آب افکند
.
پس از اندک زمانی، در اوان نوجوانی، ولیعهد به ریاست دارالانشا برگزیده شد و به اذعان اهل قلم همه ازمنه در هفت اقلیم، بزرگترین ادیب و دانشمند و محقق آل گلابی پهلو، این منصب را در کف با کفایت خویش گرفت
. سایه پربرکتش مستدام!
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد الصدر و الدعا، سلطان السلاطین نادان شاه دانند، امور درباری که مرا سپرده اند و تعدد زوجات و فرزندان ایشان زمان مکفی برایم باقی نگذاشت که در نبشتن این خطوط تعجیل نمایم، اما غرض از سیاه کردن کاغذ تشکر است به سبب آن هدیه که روز عید، ستی خود را دادند. اما بر خاطر خطیر ایشان پوشیده نیست که شایسته بود تا زیادت تر باشد. و من از سر مهر است که به دیده ی اغماض می نگرم در بی پولی ایشان و تهی بودن خزانه. امید است که ایشان چشم بر مال شخصی بانوی خود نداشته باشند.
توفیق اصلاح اخلاقتان را خواهم از ایزد عز ذکره.
بانوی بزرگ خاندان گلابی پهلو
ستی بانو
غافل شدیم .ِ در دربار سنگ بر سنگ نماند . چندین و چند وقت بود ستی التماس خط شریف داشت .
دیروز وعده اش را دادیم نکردیم که نگویند به فرمان زنان کار می کند . بنام ایزد که تا ماییم گرد این
حرم و ساکنانش که ناقصات العقل و الدینند نگشته ایم . پدرمان سلطان ماضی علیه العنه را هم اینان
ملعون دو عالم داشتند تا جایی که می خواست تخت پدرانمان را به وجود ... آن بی هنر ... میرزا...
کند. ( هنوز این ستم که نه بر ما بل بر رعیت بی نوای زبان بسته بود از خاطر خطیرمان نرفته .) گهگه
خیال در سرم آید که تاریخ پر افتخار خاندان را خود به کلک حقایق نگار همایونی بنگاریم که به تیغ جد بزرگوارمان گلابز خان شاخ به سر و عصای استاذم بز روی بوختار این پسرک ناخلف نه تاریخ که ناموس خاندان را به باد خواهد داد.
استاذم ! تخت خوارزم در طالعم دیدی و از این جهان رفتی . خاقان به ازای کریمه ای از خاندان فخیمه
خوارزم و روباه نه دم و دخترش را یک جا نثار خاک پای همایونی می کند . شادی السلطنه ُ شادی
دربار ُ را نامزد کرده ایم . می دانیم امیر طاقت ندارد...
نوشته های سلطان . انگار تاریخشان پیچیده تر از چیزی بود که فکر می کردم . نسخه چند جا افتادگی داشت که در متن مشخص است . فکر می کنم در آخر خود سلطان تاریخ را نوشت .
پی نوشت : از هند نسخه بی نام و بی انجامه ای به دستم رسیده که شامل حکایاتی با نامهای جشنشبی و سلطان و تادیب باجلف خالنگر و از این دست است . در اولین فرصت مطالب را در وبلاگ می گذارم .
پی پی نوشت . دانشجو! این روزها هر که هر چیز می خواهد می گوید .
پی پی پی نوشت . همین چند لحظه پیش به عنوان ُ داستان پر سوز و قصه جگرسوز امیر بومان و زاغی السلطنه ُ برخوردم . گویی کاتب کلیله را پیش چشم داشته است .
حاشیه به دستخط ستی بانو:
سلطان گردن نهاده بودند که امشب چیزکی به خط مبارکشان مرقوم نمایند. گرچه من که ستی ام به ایشان یادآوری نمودم اما افسوس که سلطان خوشگذرانی ست و مدام به لهو و لعب مشغول.
از آنجا که در ممالک شرقیه که من امیرش باشم، عدالت بیداد می کند، این بیدادش یقه خودم را گرفته و مجبورم آزمون ورود به دانشگاه را بدهم. هر چه هم می گویم من امیر هستم و کار اداره لشکر و مملکت و رعایا سخت است، می گویند می خواستی امیر نباشی! حتی برای مقام امیرانه ما استثنایی هم قائل نشده اند تا مثلا رتبه مان را جابجا کنند! از این رو این روزها گاه از حضور در مراسم چای در تالار کاشی قهوه ای محروم می شوم و اکثرا به مراسم نهار دربار نمی رسم! امور مملکت و رسیدگی به رعایا و کنکور خواندن و ... مرا از همه چیز انداخته و همین جا از ستی عزیزتر از جانم، سلطان و ناخلف پوزش می خواهم اگر کوتاهی ای صورت می گیرد.
پ.ن۱. من به تازگی ازدواج کرده ام. بعدا در مورد شادی السلطنه، مایه شادی روح و قلبم خواهم نوشت. البته اگر تا آن موقع سلطان یا هوویم یا... به خاطر غفلت این روزهایم تصاحبش نکنند!
پ.ن۲. مدتی است علاوه بر همه مشکلات، "دپسرده" هم هستم. راه چاره ای ندارید؟
چون چندی بیش به این روز فرخنده باقی نمانده است، بر آن شدیم که تحفه ای درخور او را دهیم. بر طبق رسم کهن خاندان، او فهرست پیشنهادی خود را تقریر کرده است که در زیر می آید.
* تاریخ ایران کمبریج از جلد 6 تا جلد 8
* یک عدد موبایل نوکیا ترجیحاً مدل 7372 به بالا
* یک جفت کفش کتانی خوشرنگ که به همه لباسی بیاید.
* سنگ یاقوت قرمز (به دلیل اینکه سنگ ماه تولد اینجانب می باشد)2
* تاریخ ادبیات جهان (خودم چنین کتابی نمی شناسم، لطفا گشته و بیابید)3
* یک عدد کتاب نقد ادبی که ترجیحاً تمام مطالب کلاسیک را توضیح داده باشد.
* منابع تاریخ اسلام، استاد رسول جعفریان
* کتابی که مکاتب جامعه شناسی را به صورت مختصر و مفید توضیح داده باشد.
* کتابی که مکاتب تاریخنگاری غرب را به صورت مختصر و مفید توضیح داده باشد.
* کتابی در مورد تاریخ فلسفه ی غرب به صورت مجمل
* یکسال اشتراک مجله ی فرهنگ مردم
* چند بسته (به تعداد زیاد) Kit Kat 4
* کتاب تاریخ در مورد سلسله های چهار قرن اول
* صد فیلم برتر سینمای جهان
من که ستی بانو باشم، با خط خوش خود یاداشت پسرکم را مزین کردم به این عبارت که "به امید آنکه تمام رویاها محقق گردد."
بانوی بزرگ خاندان گلابی پهلو
ستی بانو
1. رجوع شود به "فصل دوم تاریخ همایومی"
2. نشان می دهد که هیچ خواسته و عمل خاندان بی دلیل نیست.
3. از تواضع به جهل خود اعتراف می کند.
4. از آنجا که من در زمان نوشتن این یاداشت به خوردن kit kat مشغول بودم، این ناخلف میرزا هوس نموده است.
من گاهی به سال دیگر در همین روزها فکر می کنم و اینکه ...
ستی بانو

